قهرمان ميرزا عين السلطنه

3560

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نگهداريد . مرغ پناه به بوته آورد بوته نگاه مىدارد و هميشه پناه‌گاه مظلومين بوده باز هم بايد باشيد . باقى تفصيل را خودشان عرض مىكنند . من احوالى پرسيده گفتم پول سرباز نمىدهم حالا برويد در آبدارخانه راحت كرده چاى ميل كنيد . آنها سلامى داده رفتند . كاغذ را به شيخ دادم و او با فرحى گرفت كه اينها فرارى مشروطه هستند و تا آخر كاغذ . به قدرى اين مستبد حواس نداشت كه هيچ ملتفت نشد . بعد از ساعتى گفت مجددا بدهيد بخوانم و من ندادم . سرگذشت فريدون همدانى رعيتها را راه انداخته يك نفر كه مقدم آنها بود خواستم و بيرون قلعه بنا كردم راه رفتن . اول گفت بنده چاكر آستان مبارك فريدون پسر قاسم خان فراش‌باشى سابق همدان شما هستم و بناى چاپلوسى و تملق را گذاشت . گفتم اينها را كنار گذاشته هرچه سؤال مىكنم جواب بگو . اسم شما چيست ؟ گفت عرض كردم فريدون . پدر شما ؟ قاسم خان فراش‌باشى همدانى . ساكن كجا ؟ همدان . از كجا مىآئى ؟ از قزوين . رفقاى شما چه نام دارند كجائى هستند ؟ گفت حسن همدانى دوازده سال مقيم طهران - حسين طهرانى توپچى ، محمد همدانى . تفصيل و سرگذشت خودت را بگو ؟ گفت من در موقع توپ‌بستن مجلس و بعد از آن در جزو اجزاء صنيع حضرت بودم . روز تسخير مجلس و شهر طهران در مجلس بودم ، بعد مرا دستگير و بعد از قتل صنيع حضرت باغ شاه حبس كردند . يك سال حبس بودم . مسيو يفرم رحم كرده مرخص كرد . طهران بودم كاسبى داشتم . شاه و سالار الدوله كه آمدند مرا باز گرفتند . برادر خود قهرمان را گرو دادم مرا مجاهد نموده تفنگ دادند آمدم با مسيو يفرم جنگ در آسيابك پيش‌قراول سالار الدوله شكست خورد . خود سالار الدوله باغ‌شاهى ساوه بود مسيو يفرم رسيد ديد حريف نيست . من آنجا گريخته داخل قشون سالار الدوله شدم . سه روز سالار الدوله مهلت داد . مسيو يفرم پلتيك زد و اين سه روز مواقع قشون و تپه‌ها را ديد . روز چهارم از دو سمت كوه حمله آوردند ميان قشون سالار الدوله هم نزاع شد فرار كردند . من هم با آنها آمدم تا همدان . سالار الدوله شب مانده صبح با احتشام الدوله ، امير افخم رفتند . من رفتم پيش مسيح خان كاكاوند شب ماندم . يار محمد خان رئيس مجاهدين آنجا رسيد . سوارهاى مسيح خان تفنگ انداختند . بعد كه شناختند آنها را دعوت كرد من را جواب داد . آمدم قزوين در قنسولگرى با شير خان ، كاظم خان آدمهاى رشيد السلطان و جمعى ديگر دو شب مانديم . آدمهاى قنسول صلاح ديدند ما بيائيم خدمت شما . صبح شير خان و كاظم خان مفقود شدند . من